تبليغاتX
مرواریدی به نام اشک

مرواریدی به نام اشک

عشق همه ی بهانه ی من در این کارها بوده وچیزهای دیگر بهانه ای برای از عشق گفتن


باز بهار آمد و دل تنگ شد

اشک من و ناله هماهنگ شد


این نه بهار است که غمخانه است

دشمن گل ، قاتل پروانه است


نیست به یک باغ نشان از نسیم

شبنم گل نیست جز اشک یتیم


وای.... چه شد لطف بهاران ما

نغمه ی خواب آور باران ما


خوش خبر شهر ، پرستو کجاست؟

برکه غم انگیز بود ، قو کجاست؟


در شب ما اختر تابنده کو ؟

بر لب گلهای چمن خنده کو ؟


منظر فیروزه نشان بود باغ

ساحت آهو روشان بود باغ


باد سحر ، عطر بهاران چه شد ؟

در بر گل نغمه ی یاران چه شد ؟


لاله دگر جام نگیرد به دست

سنگ بلا ،جام شقایق شکست


خوب نگه کن به گل اطلسی

کلّه تکان میدهد از بی کسی


مرغ چمن غمزده لب دوخته

باغ غریب است و چمن سوخته


چک چک هر قطره ز مژگان برگ

گریه بود بر گل در حال مرگ


مرغ چمن ناله کند :"گل کجاست؟"

"در چمن سوخته بلبل کجاست؟"


بر سر هر سرو بود جای زاغ

جوی کند مویه ز اندوه باغ


بار خدایا چه بهاریست این

فصل دلازاری و زاریست این


مرغ دلم مانده ز پرواز شد

زندگی ام در قفس آغاز شد


در دل من شوق بهاران کجاست؟

چشمه کجا؟ جوی کناران کجاست؟


حال بگو هم سخن من کجاست؟

خرمن گل، نسترن من کجاست؟


نیست مرا کار به سرو و چمن

گو به چمن ها که :"چه شد سرو من؟"


سرو من آن بود که در خاک رفت

دود شد و در دل افلاک رفت


ای به فدایت سخن از گل مگو

در بر من قصّه ی بلبل مگو


از نگهم شعله ی خون می چکد

وز سخنم بوی جنون می چکد


بهر چه از سینه بر آرم نفس؟

زنده بمانم به امید چه کس؟


خشک شد افسوس همه خوشه هام

کشت مرا داغ جگر گوشه هام


وای بهارا ، گل من زرد شد

زندگی ام روی هوا گرد شد


چاره ی من زین همه غم آتش است

مرگ برای چو منی دلکش است


ای اجل تلخ صدا کن مرا

زین قفس تنگ رها کن مرا


باز بها رآمد و دل تنگ شد

اشک من و ناله هماهنگ شد


+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت1:33توسط سادات | |


وحدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

وقصر کوچک دل مرا خراب می کنی


سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی


من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی


چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی


به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی


و کاش گفته بودی از همان نگاه اوّلت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت14:57توسط سادات | |


آن زهره که صد زهره بود محو لقایش

زهراست که جان دو جهان باد فدایش


از قدر و شرف خوانده نبی بضعهُ منـیش

در بحر عفف داده بها قدر و بهایش


در وصف مقامش بود این بس که خداوند

خوانده است ورا شافعه ی روز جزایش


در عرش ورا فاطمه خوانند ملایک

فرش است که گسترده بود زیر لوایش


مرضیّه و راضیّه از آن روست که ایزد

خوانده است ورا در ره تسلیم و رضایش


آدم نتوان دم زند از قدر و جلالش

جایی که بود ذات خدا مدح سرایش


از روز ازل تا به ابد هست مسلـّــم

ذرّات جهان ریزه خور خوان عطایش


بر صفحه ی دل نقش بود نام شریفش

بر لوح قدر حکم دهد کلک قضایش


از برق نگاهش بود این چرخ مدوّر

زیرا که بود خلقت هستی ز برایش


او دختر خاتم بود و حاتم طایی

کرده است ز جان پیشه گدایی گدایش


از مرتبه اش بس ، که بخوانند امامان

امُ الحسنین، امِ اَب ، امُ النُجَبایش


یک فرقه ستایند ورا از نظر جود

یک زُمره بجویند درّ از بحر سخایش


یک سلسله دلبسته ی یک گوشه ی چشمش

یک دسته بود طالب آن صدق و صفایش


دردی که به درمان نرسد نزد طبیبان

بی نسخه دهد شافعه ی حشر شفایش


از بس که بود حرمت او نزد حق افزون

جبریل زند صبح و مساء بوسه به پایش



+نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت13:10توسط سادات | |

هنگام اجل ، گریه نه از رفتن جان است

از دوست جدا می شوم ، این گریه از آن است



باور نداشتم که چنین واگذاریم

در موج خیز حادثه تنها گذاریم


آمد بهار و عید گذشت و نخواستی

یکدم قدم به چشم گهرزا گذاریم


چون سبزه ی رمیده به صحرای دور دست

بختم نداد ره که به سر، پا گذاریم


هر کس ، نسیم وار، ز شاخم نصیب خواست

تا چند ، چون شکوفه به یغما گذاریم؟


عمری گذاشتی به دلم داغ ِ غم ، بیا

تا داغ بوسه نیز به سیما گذاریم


با آنکه همچو جام شکستم به بزم تو

باور نداشتم که چنین واگذاریم!!!



+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت12:23توسط سادات | |



من در تمام عمرم فکر خطا نکردم

از هیچکس اطاعت غیر از خدا نکردم


بعد از تو ای پدر جان بس رنجها کشیدم

اما به شکوه هرگز لب آشنا نکردم


از شر دشمنانت خیر از جهان ندیدم

جز حق به نزد دیگر من التجا نکردم


حق مرا گرفتند آنان که خود گواهند

حق کسی به ناحق من زیر پا نکردم


از ضرب درب خانه پهلوی من شکستند

چون باز بهر آنان دارالولا نکردم


در آستانه ی در کشتند محسنم را

بیهوده فضه را من آنجا صدا نکردم


بردند مرتضی را از خانه سوی مسجد

دامان او گرفتم زآنان ابا نکردم


از ضرب تازیانه دستم ز کار افتاد

تا دست من توان داشت او را رها نکردم


روی مرا به سیلی در کوچه سرخ کردند

اظهار این مصیبت با مرتضی نکردم


حتی به کودکانم صورت نشان ندادم

آزرده قلب آنان زین ماجرا نکردم





زبان حال ِ مولا علی


بی تو کبوتر دلم به سینه پر نمی زند

کسی به خانه ی علی حلقه به در نمی زند


فاطمه جان حسین تو بی تو غذا نمی خورد

حسن ز دوری رخت خنده دگر نمی زند


کلثوم از فراق تو آه ز سینه می کشد

حرف دگر بغیر تو پیش پدر نمی زند


ای گل نازنین من ، همسر بی قرین من

زینب تو بدون تو شانه به سر نمی زند


خیز ز جا و با علی روی به سوی خانه کن

که میخ در به سینه ات بوسه دگر نمی زند


آب بر آتش دلم خیز و به اشک خود بزن

که مرهمی به زخم دل سوز جگر نمی زند


کنار قبر مخفی ات ورد زبانم این بود

بی تو به بام خانه ام پرنده پر نمی زند



+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت16:45توسط سادات | |



من در غم تو، تو در وفای دگری          دلتنگ تو من، تو دلگشای دگری


در مذهب عاشقان روا کی باشد          من دست تو بوسم و تو پای دگری؟





عشق ورزیدن خطاست

                              حاصلش دیوانگی ست


عشق بازان جملگی دیوانه اند


                               عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند


عشق کو؟

              عاشق کجاست؟

                                   معشوقه کیست؟


آتش نفس است و عشقش خوانده اند!!


گر بجویند دلربایی تازه تر

                             عشق عالمسوز خاموش میشود


                        چهره ی معشوق فراموش میشود...



شعر من کوچه ی پیچا پیچیست


                  که تو یک شب از آن کوچه گذشتی مغرور



ولی ای رهگذر یک شبه ی کوچه ی من


                                 جای پای تو به جا مانده هنوز


+نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت2:30توسط سادات | |


به تو ای فرشته ی من ، گل من ، ترانه ی من

که جدایی از تو باشد ، غم جاودانه ی من 




سرم را به یاد مهربانیهایت به شانه ی غم می گذارم و با زبان بی زبانی ، نام تو را فریاد میکنم

بغض گلویم را گرفته است

و مروارید های اشکم در فراق تو بر روی کویر تشنه ی دیدگانم ،جاری می شوند.

جمله هایم کوتاهند ، ولی غمم چون کوه بزرگ.

هر کدام از یارانم که رفتند      اشکی ریختم ؛ زیرا میدانستم تو هستی که مرا تسکین دهی ؛

چشمی هست که به من آرامش بخشد        ولی با رفتن تو...........


این اشکی که میریزم از غم نیست ، از تنهایی و بی یاوریست.

با صدای رفتن تو  ، صدای گرفته ام دیگر طنین نخواهد داشت

و دیگر هیچ دستی مرا نوازش نخواهد کرد.

دیگر هیچ گلی برایم زیبا نیست و هیچ عطری به مشامم خوش نمیاید.


بگذار بگریم.


بگذار بگریم و آرام اشک بریزم. با رفتن تو تنها شدم و تنهایی را شناختم.


مرغ خونین بالی درون سینه ام بیقراری میکند ، بی تابی های او راه گلویم را بسته است.

نفسهایم به شماره افتا ده اند و هیجان غم جدایی مرا به این سو و آن سو می کشد.

حرفها دارم         می خواهم لب بگشایم و سخن بگویم...............


می خواهم او را باری دیگر ببینم


آه       میان واژه هایم غم جدایی موج می زند.


می خواهم آرام بگیرم اما ، مانده ام که به دل چه بگویم؟!!!!


چو قطره ام من و درد جدایی دریاست      شگفت نیست که در خاطرم نمی گنجد !؟!



بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق          مفتی عقل در این مسأله لا یعقل بود



وگر همپای مه و مهر در جهان گردیم        بصد چراغ نیابیم ، آنچه گم کردیم    

+نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت1:27توسط سادات | |




یک شبی مجنون نمازش را شکست 
بی وضو در کوچه لیلا نشست

 
عشق آن شب مست مستش کرده بود 
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او 
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت :" یا رب از چه خوارم کرده ای 
بر صلیب عشق دارم کرده ای
 

جام لیلا را به دستم داده ای 
واندر این بازی شکستم داده ای
 

نشتر عشقش به جانم می زنی 
دردم از لیلاست آنم می زنی
 
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن 
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم 
این تو و لیلای تو ... من نیستم"
گفت:" ای دیوانه لیلایت منم 
در رگ پیدا و پنهانت منم
 

سال ها با جور لیلا ساختی 
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد 
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت 
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی 
دیدم امشب با منی گفتم : بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی 
در حریم خانه ام در میزنی

 
حال این لیلا که خوارت کرده بود 
درس عشقش بیقرارت کرده بود
 

مرد راهش باش تا شاهت کنم 
صد چو لیلا کشته در راهت کنم"

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت23:20توسط سادات | |




باور نکن تنهاییت را ، من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو ، از تو به تو نزدیکتر من


باور نکن تنهاییت را ، تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچه ی عشق ، بر دوش هم سر میگذاریم


دل تاب تنهایی ندارد ، باور نکن تنهاییت را

هر جای این دنیا که باشی ، من با توام ؛ تنهای تنها


من با توام هر جا که هستی ، حتّی اگر با هم نباشیم

حتّی اگر یک لحظه ؛ یک روز ،با هم در این عالم نباشیم


این خانه را بگذار و بگذر ، با من بیا تا کعبه ی دل

باور نکن تنهاییت را ، من با توام منزل به منزل



مثل کشیدن کبریت در باد

                            دیدنت دشوار است


من که به معجزه ی عشق ایمان دارم

                            می کشم

                                     آخرین دانه ی کبریتم را در باد

          

                       هر چه بــــــادا بــــــــــاد!



+نوشته شده در جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت19:33توسط سادات | |


سلام

این پستو گذاشتم تا به بهانه ی تبریک سال نو

تبریک بگم به همه ی اون عزیزایی که 

در طی سال 89 روزهای تولّدشون رو توی قلبم جشن میگیرم

از روز اوّل فروردین

تا روز آخر اسفند

مهم نیست که چه روزی باشه و کی باشه

مهم اینه که صمیمانه و عاشقانه دوستش دارم.

و از همین حالا میگم :

"عزیز دلم تولّدت مبارک"









+نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت0:54توسط سادات | |