|
تو ای یار تنها صدا کن مرا ز اندوه شبها رها کن مرا صدا کن ، صدا کن که تا بوده ام دمی بی خیالت نیاسوده ام صدا کن که امّید دیدار نیست در این ابر ماهی پدیدار نیست صدای تو از پشت دیوار ها بود یادی از روز دیدار ها صدای تو از سرزمین های دور مرا می برد تا دیار سرور ز من یاد کن ای پرستوی من که یاد تو خیزد ز هر موی من پریدی ز گلزار ما سوی دشت ولیکن ندانی چه بر ما گذشت پریدی ، و لی آشیانت کجاست؟ در اقلیم غربت نشانت کجاست؟ پرستوی من ، بال و پر باز کن جدایی مرا کشت ، پرواز کن ندارم در این گوشه فریادرس پیام بهارم بده در قفس نه صبر است در من نه یارای زیست به جان کندنم ، تهمت زندگیست از این شام غربت رها کن مرا تو ای یار تنها صدا کن مرا
نعره زنم دوست دوست کیست بگو ؟ اوست اوست نعره ز جان می زنم زخمه بدان می زنم تا که بر آید نوا شعله کشد تا سما بی حد و بی انتها فلسفه ی عشق چیست؟ راز بقا چیست ؟ چیست ؟ دل به یکی بستن است وز دو جهان رستن است بی خبر از جان شدن در غم جانان شدن راز بقا جسته ام وز دو جهان رسته ام عاشق وارسته ام دل به یکی بسته ام بی حد و بی انتها
کلید قـــلب من در دســت او بود درش را قفل ماتم کرد و بگذشت!
از تو نماند تاب جدایی دگر مرا بهر خدا یا مرو به سفر ، یا ببر مرا کسی کز فرقت شیرین لبی جان داده ، می داند چه تلخی تا قیامت ، در مذاق کوهکن مانده نیاز و عجز و صبوری ، وفا و ناله و زاری دلا به عشق نکویان ، چه کارها که نکردی؟ ما و دل هریک مرادی از خدا می خواستیم او تو را می خواست ، ما درد تو رامی خواستیم تمام عمر ستم کرد و من همان عاشق به یک نگه که در آغاز دلربایی کرد گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش شام بیرون می روم ، چون آفتاب ، از کشورش بی من تو چگونه ای ؟ ندانم ، امّا من بی تو در آتشم ، خدا داند و من هذیان دل است این که بگفتم باقی همه را به دل نهفتم
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوشتر از اینت ندانم وگر هر لحظه رنگی تازه گیری بغیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری ، زهر گرم سینه سوز ی تو شیرینی که شور هستی از توست شراب جام خورشیدی که جان را نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست به آسانی مرا از من ربودی درون کوره ی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانیم سوخت نگاهم را به زیبایی گشودی بسی گفتند:"دل از عشق بر گیر که نیرنگ است و افسون است و جادوست" ولی ما دل به او بستیم و دیدیم که این زهر است ، امّا نوشداروست چه غم دارم که این زهر تب آلود تنم را در جدایی می گدازد از آن شادم که در هنگامه ی درد غمی شیرین دلم را می نوازد اگر مرگم به نامردی نگیرد مرا مهر تو در دل جاودانی ست واگر عمرم به ناکامی سر آید تو را دارم که مرگم زندگانی ست
گفتم :ای سیم ذقن ! گفت: کرا می گویی؟ گفتم :ای عهد شکن ! گفت:چها می گویی؟ گفتم: ای آنکه نداری سر یک موی وفا گفت:معلوم شد اکنون که مرا می گویی! گفت: ای جان ز دل سخت تو فریاد مرا گفت:با ما سخن سخت چرا می گویی؟ گفتم :این زلف پریشان تو یا مشک خطاست؟ گفت:تا چند پریشان و خطا می گویی؟ گفتم: از دست دل خود به هلاکم راضی گفت :این خود ز زبان و دل ما می گویی گفتمش: کی رسد از بخت پیامی بر ما ؟ گفت:آن روز که از ماش سلامی گویی
زبانم الکن است که در وصف تو شعری بگویم که در تو بگنجد تو خود شعری!..... گفتی از عشق بگو یا کلامی از عشق یا که تفسیر نما واژه ی عشق با تو از عشق چه بگویم من که خود سوخته ام من که سرا پا عشقم عشق در هر گذری نام و نشانی دارد عشق در هر نگهی نقش و نگاری دارد عشق در هر سخنی جا و مکانی دارد عشق در نزد من آیینه ی خوبی و صفاست عشق چون نور خداست عشق یعنی همه ی خوبیها عشق گر نیست جهان دیگر نیست عشق گر نیست چسان باید زیست!
تـــو را شمــــع و مــرا پروانـه کردند به جُـــــرم عاشقـــــی دیوانــــه کردند بـه بــــزم آدم از روز نخســـــــــــتین شــــراب عشــــق در پیمـــــانه کردند ز بلــــبل تا برآیــد نغمـــــــه ی عشق ســــر زلف چمــن را شــــانه کردنــد نگاهـــت مست مستــــم کرد ای یـــار مگـــر چشــــم تو را میـــخانه کردند؟ به هــــر جمعــــی که گلـرویی بر آمد مــــرا گـــرد ســرش پــــروانه کردند ز من در عشق شیرین کار تر نیست چــــــــرا فرهــــاد را افســـانه کردند؟
منو ببخش اگـه میخـوام تو رو فقط واسه خودم
تازگـــی هــا خویش را گـــم می کنم شـــاعر درویـــش را گـــم می کــنم در پگـــاه لحظــه هــــای عـاشــقی ظلمــت تشـــویــش را گـــم می کنم گـــاه گــاهی با تو از اعجـاز عشق عقــل کـــج اندیش را گـــم می کنم با حضــور خوبـــت ای زیبا ترین درد بیش از بیش را گـــم می کنم در شلوغــستان این اندیـــشه هـا وای بـر من خویش را گم می کنم
تا که یادت نیمـــــه شبــــها می شود مهمـــــــان من می شکـــوفد غنچــــه های اشـــک بر دامـــــان من در نگاه بـــرکه ، یـــاس مـــاه پـــر پـــر می شـــود می زنــد بـاران غـــــم بر شیشـــه ی چشمــــان من یوسفــــم در قعــــر چـاه و من در این ظلمــت اسیـر عطـــر و بـــــوی پیرهــن هرگز نشد درمـــان مـن از غمت دیواره ی قلبم ترک برداشتــه بشکـــــنم ، یـــا نشکــــنم ای نقــــطه ی پایــان من ؟
من آبادی نمی خواهم خرابم کن ، خرابم کن بسوزان ، شعله ام کن در دهان شعله آبم کن به نعمت نیستم قانع خدای خانه را خواهم مرا گر عاشق صادق نمی دانی جوابم کن اگر جنّت بود بی تو وگر دوزخ بود با تو ز جنّت ها گریزانم به دوزخ ها عذابم کن
دیروز دلم شکست و امروز هم .... کاش فردا آسمان دل من و تو آبی ِآبی باشد.
ای سفر کرده بیا هر شب مهتابی ماه در دیده ی من فانوسیست که سر راه تو می آید باز به امیدی که بیایی شاید زین ره دور و دراز هر شب مهتابی هر ستاره به نظر دانه ی مرواریدیست که فرو ریخته از رشته ی گردنبندی یا چو شمعیست که افروخته حاجتمندی زیر لب می گویم اینهمه مروارید وینهمه شمع و چراغ همره آینه ی روشن ماه دختر شب به سر رهگذرت آوردست یا به خشنودی این مژده که بر میگردی آسمان خانه ی نیلینه چراغان کرده است ای سفر کرده بیا ای سفر کرده بیا
به من می گفت: اگر از من جدا گردی روی با یار دیگر آشنا گردی و من از درد هجرت تا سحر یکدم نمی پایم. به خود گفتم: اگر از من جدا گردد رود با یار دیگر آشنا گردد جهان از غم ز هم می پاشد و غم از در و دیوار می بارد. ولی روزی رسید کز هم جدا گشتیم و من دیدم نه او از دوری من مُرد نه من از غصّه دق کردم نه دنیا رنگ دیگر شد!
اگر که عاشقیّ و یار......... مرا به خاطر بسپار!
گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بَـر که افکنم ، آن دل کجا بـرم
شمع دانی که دم مرگ به پروانه چه گــفت؟ گفت: ای عاشق دلـــسوخته فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جــــوابش را داد "طولـــی نکـشد تو نیز خــاموش شـــوی" |
About![]()
عشق همه ی بهانه ی من در این کارها بوده و حرفها ، واژه ها و چیز های دیگر بهانه ای برای از عشق گفتن..... Archivesاسفند 1389مهر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 Links
زخم دل"مجید" |